بسیار سفر باید تا.....

سفرنامه 37- حد نهایی یا حد مرکزی
نویسنده : فرهنگ کیا - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧

تا حالا کسی رو دیدین که به هیچ چیز اعتقاد نداشته باشه؟

تا حالا کسی رو دیدین که به هرچی اعتقاد داره عمل کنه؟

 

آدما چه جورین؟


comment نظرات ()
سفرنامه 36- دیدار
نویسنده : فرهنگ کیا - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢

سرم را بر می گردانم و تو را می بینم ایستاده ای همچنان بر سر آن دو راهی بالای تپه و با آن درخت یادگاری و پرخاطره آشناتر و آشتی تری هنوز...

چشمانم از نگریستن دردناک است و سر به راه می شوم تا اشکهایم لو نرود...

دیدار ما .... من .... به زمانی که دوستت داشتم  دوست داشتی ام.... دوستت دارم

دیدار ما به هنوز....

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود....

ببین کجا ایستاده ایم میان این همه مردم که مثل هم و ما هم مثل آنها از همدیگر می ترسیم...

خداحافظ

 

 


comment نظرات ()
سفرنامه 35- تحمل پیچیدگی
نویسنده : فرهنگ کیا - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩

اول اندیشه وانگهی گفتار

.......

و در قضاوت خود از دل نگریستن


comment نظرات ()
سفرنامه 34- خلوت با خودم
نویسنده : فرهنگ کیا - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

ساده است

دستی از آستین برون آوردن و دم از یاری زدن

ساده است سکوت را ارمغان دیداری ساختن که کمتر نیازمند کلام است

سخت است اما

یار و یاور ماندن و بار خاطر نشدن

هیاهوی نیازهای خود را در آغوش مهر فرونشاندن و آزرده نیازهای ناکام نماندن

ساده است آری دست دوستی را گرفتن

سخت است اما دوست ماندن و تازه ماندن

ساده زیستن و ساده ماندن و توانمند و دارا شدن

و در انبوه پیچیدگی های زیستن و درک، ساده محبت کردن

ساده است کلامی به زبان آوردن

سخت است کلامی را  از دلی امیدوار و زیبا بر آوردن

تا بر دلی دردمند و نومید نشیند

هر دم از زندگی ساده است

و سخت

سادگیهایی بی بار و سبک و نازیبا

و سختیهایی ساده و زیبا و پربار و سبک

.............................................................................

نگاهت سایه می اندازد بر تماشای این زندگی

بیدار می کند چشمانم را و نوازش می دهد

نه که از تبار عاشقان این سرزمینم

بی نگاه تو دلم از تمنا دق می کند

سرزمین من چشمهای تو ست

دل توست

............................................................................................................................

 


comment نظرات ()
سفرنامه 33- از دکتر سمیعی بی همتا و نازنین
نویسنده : فرهنگ کیا - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۸

- آقای دکتر، ما بسیار شنیده‌ایم که امیدواری و خوشبینی و داشتن انرژی مثبت، تاثیر شگرفی بر انسان می‌گذارد و می‌تواند به‌طور معجزه آسایی باعث بهبود بیماری شود. شما که در این زمینه اعمال جراحی زیادی را بر مهم‌ترین عضو بدن یعنی سر انجام داده‌اید چه نظری دارید؟
ضمن خوشحالی از طرح این مسئله، این پرسشی قابل توجه، کاربردی و مهم است. من نیز به شما می‌گویم انسان‌های خوشبین، امیدوار و باانرژی مثبت یا بیمار نمی‌شوند و یا اگر بیمار شوند و این بیماری تومور نیز باشد دوره نقاهت‌شان پس از جراحی کوتاه‌تر و امکان زنده‌ماندن و به زندگی عادی برگشتن‌شان بیشتر می‌شود ولی افرادی که دائم با خود و دیگران درگیر هستند ناامید هستند و با بروز یک بیماری به‌اصطلاح خود را می‌بازند و مدام می‌گویند خوب نمی‌شوم یا این بیماری مرا از پای در می‌آورد؛  در حقیقت ناخواسته بدن را در مقابل بیماری تضعیف می‌کنند و متأسفانه بیشتر مریض می‌شوند و دوره بیماری‌شان طولانی‌تر است.
- با توجه به اینکه در اعمال جراحی، مغز را دیده‌اید آیا تفاوتی بین مغز زنان و مردان مشاهده کرده‌اید؟
نه تنها تفاوتی نیست، حتی سیستم مغزی زنان بهتر است.

منبع: ماهنامه دلتای مثبت  http://www.deltamosbat.com/archive/1389_07_13/000200.php 


comment نظرات ()
سفرنامه 32- یه تصمیمایی
نویسنده : فرهنگ کیا - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥

یه وقتا پیش میاد تو روابطمون، حالا چه دوستی باشه چه همکاری چه ...، یه مشکلی پیش میاد که حل کردنش آسون نیست. مشکلاتی که معمولا دلایلی داره اما با یه اتفاق یا یکی از اون دلایل بروز می کنه!

دلایلی مثل برآورده نشدن انتظارات، بی انصافی، قدر نشناسی، رعایت نکردن احترام و ادب و حریم ، خودخواهی بیش از حد، ...

 و هر چی اون آدم اهمیت بیشتری داشته باشه به دلیل سطح تعامل بالا مثل یه دوست، اعضای خانواده، همکار نزدیک، همسایه...،  این مشکل ممکنه آزار دهنده تر باشه پس یه تصمیمایی در موردش می گیریم!

طبیعتا اون فرد هم همینطور...

چیزایی اینجا وجود دارن که خیلی اثر می ذارن... مثل خود اون اتفاقی که باعث بروز مشکل شده، لحن و ادبیاتی که بین دو طرف رد و بدل میشه، درک و تصور متفاوتی که آدما از بعضی حرفا دارن، میزان احترامی که واقعا برای خودشون و طرف مقابل قائلن، جنسیت، تجربه،جایگاه طرفین (زور و قدرت و نفوذ)، جایگاه طرفین(عاطفه و علاقه و عشق)....، مهارت گوش دادن،تصور و نگاه آدم به زندگی و...

به هر حال اکثر تصمیمایی که آدم تو این شرایط می گیره  در میانه یه سری چالشهای درونی و بیرونیه که معمولا درست و سنجیده نیستن اما خیلی مهم و اثرگذارن!

به نظرم مهمترین دلیل درست نبودن و سنجیده نبودن بیشتر این تصمیما کوری ناشی از خشم و ناراحتیه. تو اون لحظات ما چیزای بد و آزاردهنده رو خیلی بیشتر می بینیم. جالبش هم اینه که فقط در طرف مقابلمون! انگار نه انگار که اون آدم احتمالا ویژگی های خوب داشته و کارای خوب کرده و ما دیدیم و چشیدیم! یا حتی شاید فرصت بروزش رو هم ازش گرفتیم!

فکر کنم باید یه راهایی پبدا کنم که وقتی یه تصمیمایی می گیرم که تو زندگی شخصی و اجتماعی و کاریم اینقدر مهم ان، اینقدر کور و نسنجیده نباشن.

 

 


comment نظرات ()
سفرنامه 31- زبان من
نویسنده : فرهنگ کیا - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳

به سراغم بیا

با شعر و نقاشی

با ترانه

با من از خویش بگو

و  نگاههای نهانی

و پرسه های خسته در ظهرهای تابستان

و ترسهای نیاموخته

و ماجراجویی های ناگفته

از گرمای خوابهای طلایی

در غروبهای زمستانی

با خود از من بگو

با شعر و نقاشی

با ترانه

از شکوفایی تجربه های آرمانی

از آرمان های بی تجربه

از عشق

از امید

آزادی

مرا در آغوش خود رها کن

بی ترس بی زنجیر

مرا تو خدایی ساختی بی بنیان و سنگدل

مرا تو مذهبی دادی سست و بی حاصل

من از تو گریزانم و خشمگین

مرا بخوان چنانکه منم

آزاده و سرفراز و مهرآگین

مرا در عشق بپیچ

و در آغوش

با ترانه و بی زنجیر.


comment نظرات ()
سفرنامه 30- اول بخند
نویسنده : فرهنگ کیا - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۱

...

:من دوستت دارم، می دونم تو هم منو دوست داری، اگه می خوای از من حمایت کنی و مراقب من باشی من بهت محبت کردن رو یاد می دم؛ اول به من و خودت محبت کن همونطور هم به همه.

اونطوری آدما دلشون باهات مهربون میشه و اذیتت نمی کنن. اگه اینطوری دوست باشی با همه من خوشحالترم. 

اونوقت اگه دوستات باهات بد حرف زدن یا بد شدن می تونی تنهاشون بذاری.  

- خوب عزیزم اگه فکر می کنی همین کافیه به من محبت کردن رو یاد بده تا بتونم از تو مراقبت کنم

: باشه بهت می گم.

اول باید بخندی، آخه خنده می ذاره که دلت مهربون بشه.

دوستت دارم؛ خودتو دوست داشته باش.

- باشه عزیزم، مرسی عزیزم که دوستم داری، یعنی دوست ندارم خودمو؟ چیکار باید بکنم یعنی؟

 :خودتو دوست نداری دیگه، آخه همش داری از خودت بد می گی؛ اگه خودتو دوست داشتی بجای بد گفتن از خودت و دیگران کارای خوب می کردی و مهربون می شدی.

- آخه اگه از دستشون ناراحت بودم چی؟ اگه اذیتم کرده بودن چی؟

:اگه ناراحت شدی بیا پیش من با هم حرف بزنیم بازی کنیم. بعدش برو کارای خوب بکن. اینطوری فراموش می کنی غصه ها رو.

-اگه نشد چی؟ اگه همش اذیتت کردن چی؟ اگه پولامو برداشتن چی؟ اگه...

: تو دیگه دوست نباش باهاشون؛ نترس، جلوشون غصه دار نشو، بخند ولی آزاد باش و محبت کن.

- نمی دونم! سخت شد برام گیج شدم؟

: آخه هنوز خودتو دوست نداری.


comment نظرات ()
← صفحه بعد